تبليغاتX
خيال آب و گل

1)  این دريچه هاي تازه را و كهنه را 
     باز و بسته مي كنم 
    خرمن نوازش تو دسته مي كنم  

 

2)  بي شك اين رسم ديرينه ي همنوایی‌ست
     راز بازي‌
     همدلي همصدايي رهايي است

 

3) شربت است يا شرنگ ؟!
    رنگ مرگ
    مرگ رنگ

 

۴) بهار مي رسد ومن
   خراب تر زشاخسار بي پرنده و ثمر
   قنوت مي شوم براي سر به آسمان زدن

 

5) عبور مي كنم از اين گذارهاي پرخطر
    به سر به پا به اشتياق آشناي اين سفر
   نمي رسم ؛ نه مي رسم به پايمردي نظر

 

6) آن چه را دوست دارم ندارم
   دوست دارم هر آن را ندارم
   مانده ام بين دارو ندارم

 

7) هر كجا معني پرواز نباشد
    بی گمان خود قفس است
    آسمان يك هوس است

                       

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 17:35 |

 با سپاس از استاد بزرگوار دکتر فولادی

 

راز ِ يك بازي بي همتا

مرگ يعني زندگي بي مرگ

بازي بي راز بي معنا

*******************

تشنه تر زروح تشنگان اين ديار كيست ؟

اين چنين تغافل از حقيقت شعار يا حسين !

عاشقي مگر سرشت سرخ اين تبار نيست ؟!

*******************

تشنگي به اوج خود رسيده است

باز در صداي آشناي ظهر

لاله ياد يار مهربان شنيده است

***********************

اوگرسنه نيست ؛ تشنه است

ديگ ها ي رو سيَه به صف نشسته اند

جام هاي تشنگان شكسته اند

**************************

خوش به حال تو كه پيروز شدي

امتحان دادي و چون روزشدي

حلقه ي روشن اين چرخه ي مرموز شدي         

***************************

شروع كن مرا

تمام شد تمام  ِ آن دوباره ها

رسيده ام به اولين بهار اين هزاره ها

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 19:49 |

تاحال دل در«كي ؟!» ، « چگونه ؟! » در «چه ؟!» در جا زد

مــي خواهد     اينــك     تا      طــريقــي     ديــگر      آغازد

در  بستــرِ  تسليـــم  جـــــــاري   مـــي شـــوم     شــــايد

مــــــوجي   مـــــــرا   بـــــــر   اوج ِ  دستـــانِ  تــو    اندازد

يك   چرخ ِ   ديـــگر   فــرصتـــم   تــــكرار   شـــد      انــگار

دورِ   زمــان   با  خـــود مــــرا همســــــــايه    مي ســـازد 

با  تيــك  تاكـــش   حال ِ  مـــن  خـــوش  مي شود   ديـــگر

سهـــــــم ِ  مـــــــرا  با  ســـــــرخوشي هايش  نمــي بازد

با   مــن   خــــدا  هـــم   پيــــــش  ِ آن   نامحــــــرمان ِ  راز

عاشـــق تــرين  است   و   به  اين   ديــــــوانه    مـــي نازد

ديــــــوانه  گر  عاشـــــق  شـــود   چيـــز ِ  عجيبــي نيست

عــاقـــل   در   ايــن   ديـــر  ِ  فنــا    رنـــدانــــه   مـــي تازد

ســازت   اگـــر  با  نبـــض ِ  هستـــي   هـــم نـــوا   باشـــد 

چـــرخ   و  فلك   با   عاشقـــان   همــــواره   مـــي ســـازد

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت 19:13 |

برق زنجيرهايي كه در پاي دارم

تيك تاك عبوري به ناچار

كشمكش ها ميان اگرها و اما و شايد

پاي پرآبله ، دست خالي

محو ماه ته ِ بركه هاي خيالي

آسمان هاي حالي به حالي

شوق پرواز

بوي نان ، عطر گندم ، تن كوره ي داغ ...

تا نشستن سر سفره ي كاج

باز بيگاه

دفتر خاطراتم ورق خورد

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 12:16 |

من کی ام ؟!

برگي از تك درختي كهنسال

يا كه رويايِ كالِ  تب ِ تند ِ حوّا

شوق زيبا شدن هاي ديرين

جلوه اي از خيال خوش كودكي هاي شيرين

نقطه اي بي سر و پا

يك سفركرده بر دوش امواج ِ تاريك

ناگزيري شناور

نازنيني سراپا نياز نوازش

رازِ خواهش

راهي ِ كوره ره هاي ِناديده و ناشنيده

هر قدم بندي از ناف ظلمت بريده

ديده ناديده ، ناديده ديده

خوش ترين نغمه از ساز هستي شنيده

تا كجا تا كجاها كجاها رسيده

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در دوشنبه هجدهم مهر 1390 و ساعت 20:44 |

سرم درد مي كند

براي تمام درد سرهايي كه تمامي ندارد

دستمالم كجاست ؟

هر چند

ديوار هست

سنگيني مان را با هم قسمت مي كنيم

**********************************

 درهاي قفس باز و بسته مي شوند

 اين يعني

زندگي مي جوشد

و حقيقت ساحل ندارد

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در دوشنبه یازدهم مهر 1390 و ساعت 19:38 |

تكّه تكّه  روي پله هايِ  پشت ِسر

مانده هستيِ شكسته ام  برون ِ در

پيش رو گدازه ريزه هاي  ِملتهب

روي بستر روان ِ لحظه  درگذر

نقش مي زند بر آب و در گذارِ باد

مي رود گريز پاي و محو و بي ثمر

در ميان اين دو فصل رفته و نيامده

ايستاده ام   شبيه  ِ كوه ِ   بي كمر  

با اميد ِجمع ِ اين  شكسته بسته ها

روي پلّه هاي پيش رو و پشت ِ سر

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در دوشنبه چهارم مهر 1390 و ساعت 18:48 |

بي كار شده ام

چند ساله ام ،  نمي دانم

با يك نظر

به لوح فشرده ي چشمانت

تمام هستي را زيسته ام

كارمن تمام است

حالا چه كنم ؟!

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 و ساعت 12:53 |

وقتي كه پنجره

از دل ديوار

طلوع مي كند

من به آن پلك هاي زرين مي انديشم

كه در دل دیوار جدايي

به خواب ناز فرو رفته است

 دلم قرص مي شود

**************************

وقتي تشنه ام

آسمان تنگي بلورين است

وقتي گرسنه ام

آسمان سفره اي آبي رنگ

 پر از تكه نان هاي سفيد

و وقتي عاشق مي شوم

آسمان باغ چراغاني روياها

آسمان بدون من

چگونه است ؟‌!

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 0:23 |

همه ي دنياي من دهكده ام بود

حالا

همه ي دنيا دهكده است

غم دنيا برسرم هوار مي شود

 خبري از دل خوشي هاي دهكده ام نيست

*********************************

شب را به موهايت مانند كنم

يا موهايت را به شب

فرقي نمي كند

من كه خوابم نمي آيد

**********************

مهره هايت را بچين

اگر بازي را بلد باشي

فرقي نمي كند

 سياه مال تو باشد ؛ يا سفيد

 

+ نوشته شده توسط زهرا فيض در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 23:45 |


Powered By
BLOGFA.COM